پارت دوازده :

داوود با ذوق در حال تمیز کردن و شستن در و دیوار و کف مغازه بود و همه چیز آماده بود تا کم‌کم چرخ‎ها ‌و سردوزهای صنعتی که از ماه‎ها پیش خریده و در انبار نگه داشته بود را به آن‎جا بیاورد و کارش را شروع کند. سیاوش هم آستین بالا زد و به کمکش رفت. دو ساعتی طول کشید تا از کار فارغ شدند. زیراندازی انداخته و نشستند. سیاوش با نشستن روی زمین سرد، سرما به تنش نشست و لرزید.
داوود درحالی‌که جعبه شیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    امیدوارم عاقبتشون ختم به خیر بشه

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    4

    عالی خدا قوت سیاوش واسه همه ، همه کاری کرد امیدوارم نمک نخورن نمکدون نشکنن

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم که همراه من و داستانم هستید و نظرتون رو نوشتید🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️